همه می آیند و میروند
هر شروعی، پایانی دارد
و مادربزرگ من هم رفت
باورم نشد كه رفت، باورم نشد كه دیگر نخواهم دیدش، باورم نشد كه دیگر برایم حرف نمیزند، باورم نشد كه از شوخی هایش دیگر نخواهم خندید، باورم نشد كه دیگر در ایوان خانه با صفایش نخواهد نشست و چایی برایمان نخواهد ریخت
آری
او رفته است و همه ما را در غم رفتنش فرو برد
او رفته است و پدربزرگ پیرمان را تنها گذاشت پدر بزرگی كه هنوز هم نمیداند رفته است و برای سلامتی اش دعا میكند
او رفته و به آرزویش كه میگفت " اگر قرار است كه بمیرم دوست دارم از پدربزرگ زودتر بمیرم " رسید
او رفته و ...
روحش شاد.