همه می آیند و میروند
هر شروعی، پایانی دارد
و مادربزرگ من هم رفت
باورم نشد كه رفت، باورم نشد كه دیگر نخواهم دیدش، باورم نشد كه دیگر برایم حرف نمیزند، باورم نشد كه از شوخی هایش دیگر نخواهم خندید، باورم نشد كه دیگر در ایوان خانه با صفایش نخواهد نشست و چایی برایمان نخواهد ریخت
آری
او رفته است و همه ما را در غم رفتنش فرو برد
او رفته است و پدربزرگ پیرمان را تنها گذاشت پدر بزرگی كه هنوز هم نمیداند رفته است و برای سلامتی اش دعا میكند
او رفته و به آرزویش كه میگفت " اگر قرار است كه بمیرم دوست دارم از پدربزرگ زودتر بمیرم " رسید
او رفته و ...
روحش شاد.
سمفونی مردگان
كتابش را خواندم
چه داستان عجیبی، معركه، پیچیده، اما زیبا
من كه از خواندنش لذت بردم و به این نتیجه رسیدم كه " چقدر آیدین ها داریم و چه بسیار اورهان ها، جابر و ایاز ها و چه بسیار آیدا و یوسف ها"
خدا قوت آقای عباس معروفی
پی نوشت : خلاصه داستان را بخوانید
از اینكه چند روزی سرویس دهنده دچار مشكل بود من از شما عذر میخواهم .